ادبیات آنلاین : بدون عنوان


من هنوز اینور پشت چراغ قرمز گیر بودم که اتوبوس رسید آن ور چهارراه. چشمم به اتوبوس بود. یک لحظه هم یواشکی به دلم آمد که کاش مسافری با صندلی چرخدار به پست راننده خورده باشد که تا راننده صندلی و مسافرش را با ریلِ بالابر سوار کند، صندلی چرخدار را توی اتوبوس جا بدهد و کمربند هایش را سفت کند، چراغ عابر روشن شده باشد و من چهاراه را رد کرده باشم و رسیده باشم به ایستگاه. رسیدم. راننده مسافر های یک ردیف را بلند کرده بود. مسافران داشتند مرد جوانی شقه شده و مادرش را ورانداز میکردند که جایشان را میگرفت. اوضاع پایین تنه اش اینقدر پیچیده بود که جرات نکردم نگاه کنم از بیخ ران به پایین ندارد یا حتی بیشتر. مادرش شال سیاهی را مثل جنوبی های خودمان پیچیده بود دور سرش. بلوز و دامن بلند سیاه تنش بود. میخورد عراقی یا سوری باشند. مرد چهار شانه بود. فک و گونه اش استخوانی و چهار گوش بود. موهایش مشکی و لخت بود. ازآن صورت هایی داشت که آدم خوشش میاید به جزییاتش نگاه کند و در خاطره ثبت میشود. نگاهش از راننده، آدمها، من، ساختمان ها، بدون وزن عبور میکرد و درگیر چیزی نمی ماند. انگارمنتظر چیز جدیدی هم برای دیدن نبود. مادرش روبرویش نشسته بود و تا ایستگاه بعد که مسافر های جدیدی سوار شدند باز هم صندلی های کنار مادرش خالی ماند و مردم ترجیح دادند سر پا بمانند و روی ترمز های پر شتاب اتوبوس تمرین موج سواری کنند. ایستگاه بعدی دیدم باز دارد مسافر سوار میشود و من رفتم کنار مادره نشستم تا جا باز شود. تلفن زنگ زد، مرد جواب داد: سلام. بخیری؟ دلم ریخت. هم زبان بودند. بقیه ی کلماتش همگی قابل تشخیص نبود اما کلی کلمه ی فارسی میفهمیدم. مادره زل زده بود به مرد جوان پشت تلفن و هم فرکانس با خنده های مرد لبخند مینشست روی لبش . یعنی برگردم من هم به مادره سلام کنم؟ تا حالا که رویم بهش نبوده برگردم بگویم سلام خانم؟ زنگ بزنم به حنیف؟ بگویم سلام همسرم خواستم خبردارت کنم که من دارم میام دانشگاه؟ تا بفهمند من هم فارس زبانم؟ برگردم بهش لبخند بزنم تا خودش بفهمد؟ شاید اگر روسری سرم بود لازم نبود برای حرف زدن با این زن اینقدر حرفهایم را نشخوار کنم. خودش بهم نگاه میکرد لبخند میزد من هم آشنایی میدادم. اما حالا خودش از قیافه ام نمیفهمد. آن چیزی که خاطره ی آشنای اکثر زن های خاورمیانه ای است همراهم نیست. البته موهای من هم مثل موهای پسرش لخت و سیاه است اما میشود مکزیکی هم باشم. میشود ترک هم باشم. اگر روسری سرم بود بین چشم آبی ها و سیاه پوست ها و مو بلوند ها و چشم بادومی ها متمایز میشدم. شاید کنجکاو میشد به من نگاه کند. شاید خودش هم از ته نگاهم چیزآشنایی پیدا میکرد و سلام میکرد تا بفهمد من همزبانش هستم. اما حالا همه ی کار را تنهایی باید میکردم. یک ایستگاه مانده بود به دانشگاه که برگشتم پرسیدم شما از افغانستان هستید؟ لبخندش پهن شد روی صورتش. گفت بله شما از کجا هستید؟ گفتم از ایران. با خوشحالی به مرد چیزهایی گفت که ایرانش را فهمیدم. گفت شوهرم پشتون هست. فارسی گپ نمیزند. این را که گفت فکر کردم شاید مرد پایش را در جنگ از دست داده. دو تا مجروح جنگی؟ اگرنه داستان چروک های عمیق زیر چشم و پیشانی زن چه بود؟ من نگاه به شوهرش کردم و دیدم با خنده به اسقبال آمده تا سلام کنیم. از زن پرسیدم چقدر وقته توسان هستین؟ گفت شش ماهه. آدم هایی که جایشان را تنگ کرده بودیم به تناوب کلمات ایران و افغانستان را میشنیدند. لابد فکر هایی میکرده اند که باعث میشد وقتی چشمم به چشم چند تایشان افتاد، سریع جهت نگاهشان را عوض کنند. زن پرسید اینجا چی میکنی؟ گفتم دانشجو هستم، دانشگاه میرم. من گفتم شما چه میکنید؟ گفت آمدیم برای دکتر.مطمئن نبودم زن چقدر از حرفهایم را میفهمد. چون دوباره پرسید اینجا چی میکنی؟ شده بود مثل وقتی که همشهری ها ی بابا لری حرف میزنند. کامل حرفهایشان را می فهمم و دلم میخواهد هم زبانی کنم. اما ریسک نمی کنم با لهجه ای کج و معجوج خودم جمله ای بسازم. معلوم نیست کلمه ای که استفاده میکنم جایش همینجاست یا کلمه ی دیگری بجای این رایج هست. وقت زیادی نمانده بود. دست و پا کردم جمله ی ساده ای با کلمه های مشترک بسازم . به زن گفتم توی توسان افغانستانی زیاد هست. من خیلی هاشان را دیده ام. زن گفت ما کسی را نمیشناسیم. ذوق کردم جمله ام قابل فهم بوده. اتوبوس به دانشگاه رسید. گفتم بگردید و پیدایشان کنید. دست زن را گرفتم و با هر دو خداحافظی کردم. به در عقب اتوبوس که رسیدم دوباره بلند خداحافظی کردم و برایشان دست تکان دادم . لابد حس کرده بودم لازم است به همه ی اتوبوس اعلام کنم ما هم مثل آدمیزاد بلدیم لبخند بزنیم و همه مان کسانی را که بنشینند کنار دستمان درسته قورت نمی دهیم.