ادبیات آنلاین : دادگاه


خانم چاق صورتی گفت: «به این وسیله شما رسما از یکدیگر جدا شده اید و دیگر حق و حقوقی نسبت به هم ندارید.» و دست انداخت زیر بند کرستش که سینه های بزرگش را به سختی در خودش جا داده بود. علی بلند شد و گفت مرسی. کیف قهوه ایش را برداشت و از در خارج شد. پردیس بعد از او بیرون رفت. علی مستقیم به سمت پله ها رفت و پردیس منتظر آسانسور شد. علی از در دادگاه خارج شد. پردیس وارد دستشویی شد. دکمه ی کتش را باز کرد. شانه هایش را دوبار بالا و پایین کرد. به تاکسی زنگ زد. تاکسی خیلی زود آمد. به سختی سوار شد. دامنش تنگ بود. راننده لبخند محبت آمیزی زد. گفت:

«روز خوبیه اگه دادگاه نباشی. دادگاه بودی؟»

گفت: «آره.»

«دادگاه طلاق؟»

«آره. از کجا فهمیدی؟»

مرد خندید. گفت:

«من از دادگاه متنفرم برای سرعت همش می رم دادگاه.»

پردیس خندید: «خوب تند نرو که دادگاه نری.»

مرد از توی آینه نگاهی بهش کرد و گفت:

«تو هم دیگه ازدواج نمی کنی که طلاق نگیری؟ که دادگاه نری؟»

پردیس خندید. از آن خنده ها که چال صورتش را نشان می داد.

پردیس گفت:

«این بار از بابام می پرسم… بابام اون موقع گفت ازدواج نکن… گوش نکردم. تا برای دفعه بعد چی بگه.»

راننده ساکت شد. به خانه که رسیدند، وقتی پردیس خواست پیاده شود و پول بدهد راننده گفت:

«امکان نداره.»

پردیس پرسید:

«چی؟»

«دلت بابات رو نمی شناسه.»

پردیس خندید.

راننده گفت:

«منظوری ندارم ها…اما چال قشنگی داری.»

از وبلاگ تک گویه ها

  • طاها

    ادبات آنلاین! چه ایده جالبی، موفق باشید دوستان

    • http://RadioShahrzad.com/ رادیو شهرزاد

      سپاس!

  • leila D

    خیلی ممنون . نویسنده رو اعلام نمی کنید؟

  • leila D

    ببخشید. وبلاگ رو دیدم. بازم ممنون

    • http://RadioShahrzad.com/ رادیو شهرزاد

      :) برقرار باشید