ادبیات آنلاین : خانم نظری

وقتی شانزده سالش بود با محمدجواد حسن‌زاده ازدواج کرد. می‌خواست از خانه‌اش، از شهرش، از انزلی بیرون بزند. آقای حسن‌زاده تازه به استخدام شرکت شیلات درآمده بود و به تهران منتقل شده بود. بله را در همان اولین جلسه‌ی خواستگاری به آقای حسن‌زاده داده بود. پسر بیست‌سالش بود، آقای حسن‌زاده. به مامان گفته بود پسر خوبی بود اما کمی شیرین می‌زده. گفته بود زیاد هم بر و رویی نداشته. زیاد که نه، اصلاً نداشته. درواقع به مامان گفته بود آقای حسن‌زاده زشت بوده. مردی کوتاه‌قد، لاغر، با دست‌هایی دراز، و البته موهایی که ریزشش شروع شده بود. اما از آن‌ها بود که آدم می‌توانست به او بگوید چه می‌خواهد. ادامه …


ادبیات آنلاین : زنانگی‌هایی که درد می‌کنند

پیچیدم توی کوچه. کبریت را از جیب سوییشرت گله‌گشاد طوسی‌ام درآوردم و همین‌طور که به کلاس زبان دودرکرده فکر می‌کردم، سیگارم را روشن کردم. پانزده، شانزده ساله‌ که باشی، مکان که نداشته باشی، تنها که باشی، کوچه‌ها می‌شوند رفیق‌هایت. ته کوچه، تکیه دادم به دیوار، همان دیوار همیشگی، همان آجرهای قدیمی قهوه‌ای. زیرچشمی کوچه را می‌پاییدم. پانزده شانزده ساله که باشی، دختر که باشی، جایی مثل تبریز که زندگی کنی، باید حواست به رهگذرهای اتفاقی باشد، باید بلد باشی به موقع سیگارت را غلاف کنی. ادامه …


ادبیات آنلاین : ملکه صفها

مدام شاخه کرفسش میخورد به کیفم و کتهایم. خودش از کرفسش هم بیتاب تر بود. دو نفر جلوی من بودند و من جلوی زن. گفت این هشت قلم است؟ نه آخه این هشت قلمه؟ شمردم سیزده قلم تا الان چیده کنار صندوق. صف یک تا هشت قلم خریدیها بودیم. جواب ندادم. جلد مجلههای کنار دخل را میخواندم. مجلههای کنار دخل عموما بردوستهاند مجلههای زرد مثبت و مجلههای زرد منفی. مجله زرد خاکستری هم نداریم. در همه مجانی جلدخوانیهای که در کیلومترها صف صندوقی که در این سالها پیمودهام انجام دادهام، فقط یک مجله زرد مثبت دیدهام، هِلو یا سلام.
ادامه …


ادبیات آنلاین : من یک عروسک خیمه شب بازی بوده ام

برخی صبحها که میرم سرکار مردم در پیادهرو متوقفم میکنن و ازم آدرس میپرسن. من از دور کسانی که دنبال آدرس میگردن رو شناسایی میکنم. همهشون مستاصل صورت رهگذرها رو تماشا میکنن و مرددن که سمت کی برن. در حالی که اونها فکر میکنن شکارم کردن در اصل این منم که از قبل براشون دام چیدم؛ قدمهام رو کند کردم و لبخند محوی زدم که دوستانه به نظر برسم و یارو بین رقبام من رو انتخاب کنه.
ادامه …


ادبیات آنلاین : دنبالش کردم و خوردم زمین

دو نفر جلوی من وایساده بودن که از عابربانک پول بگیرن و منم داشتم با خودم حساب میکردم برای خریدن گوجه و خیار و کاهو و سیب زمینی و پیاز و بادمجون و پرتقال چقدر پول لازم دارم. تصمیم گرفتم بیست تومن از سی و شیش تومنی که تو حسابم بود و بردارم. شونزده تومن باقیمونده رو هم باید جوری خرج کنم ادامه …


ادبیات آنلاین : تابستان ۸۲

رسیده بود به جایی که روزی سه پاکت سیگار می‌کشید؛ سه پاکت بهمن سوئیسی. آن اوایل این‌جوری نبود. یک ماه که گذشت، همه‌چی تغییر کرد. راه می‌رفت و می‌گفت «من می‌دونم چه بالایی دارن سرش می آرن. من اونا رو می‌شناسم.» روزهای اول، از صبح تا شب پای تلفن بودند. هر بهانه‌ای گیر می‌آوردند تا توی خانه بمانند. که نکند زنگ بزند و خانه نباشند. وقتی پس از نُه روز بی‌خبری زنگ زد و گفت کجاست، فکر کردم حالش خوب می‌شود. اما بدتر شد. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. شب‌ها توی خانه‌ی تاریک راه می‌رفت و سیگار می‌کشید. ادامه …


ادبیات آنلاین : تفصیلی در باب دستاورد

خیلی به این فکر میکنم که اگر تحت جو از ایران نرفته بودم و در آن شرکت سر تخت طاووس به آن کار حمالی با ساعتی سه و پانصد ادامه میدادم و از دانشگاه تهران انصراف نمیدادم و میماندم تا مدرکش را بگیرم چه میشد؟ الان کجا نشسته بودم اگر پذیرش برایم نمیامد یا اصلا خودم مدرک و دفتر دستک نمیفرستادم این کشور آن کشور که بروم؟ خیلی فکر میکنم که کجا بودم. شاید مادر دو تا بچه بودم؟ شاید ازدواج کرده بودم و طلاق گرفته بودم و ادامه …


ادبیات آنلاین : بدون عنوان

من هنوز اینور پشت چراغ قرمز گیر بودم که اتوبوس رسید آن ور چهارراه. چشمم به اتوبوس بود. یک لحظه هم یواشکی به دلم آمد که کاش مسافری با صندلی چرخدار به پست راننده خورده باشد که تا راننده صندلی و مسافرش را با ریلِ بالابر سوار کند، صندلی چرخدار را توی اتوبوس جا بدهد و کمربند هایش را سفت کند، چراغ عابر روشن شده باشد و من چهاراه را رد کرده باشم و رسیده باشم به ایستگاه. رسیدم. ادامه …


ادبیات آنلاین : غزل

از تیغه‌ی کوتاه دیوار رد می‌شدم و می‌رفتم آن‌طرف، روی پشت‌بام خانه‌ی محمود. تابستان‌ها روی پشت‌بام جا پهن می‌کردند، منتهاالیه قسمت شمالی، کنار دیوار خرپشته، که صبح دیرتر از همه آن‌جا آفتاب می‌زد. خانواده‌ی من چندان به این کار علاقه‌مند نبودند. خیلی کم پیش می‌آمد که شب‌ها روی پشت‌بام بخوابند. اما من خوابیدن روی پشت‌بام را خیلی دوست داشتم. بیش‌ترِ شب‌ها بالش و پتویم را زیر بغلم می‌زدم و می‌رفتم پیش محمود. ادامه …


ادبیات آنلاین : چهارگانه ى دکتر سین: هشت و نیم

طبق معمول نیم ساعت زود مى رسم. سه چهار سال پیش اگر بود همانجا جلوى در مترو کوله به دوش نیم ساعت مى لرزیدم از سرما. همان طور که سه چهار سال پیش اگر بود همان دو روز پیش همه ى قرارها با دوستهایم را به هم مى زدم دم آخرى که یک ساعت هم شده با او باشم. اما سه چهار سال پیش نیست و هیچ قرارى را به هم نزده ام و سه ساعت قبل از فرودگاه رفتن وقت دارم ببینمش. پیغام مى دهم که توى فلان کافه ام و قهوه ام را دو دستى مى چسبم که لرزش دستهایم کم شود. ادامه …


صفحه 2 از 3123