ادبیات آنلاین : صورتی مات


مامان با دامن چهارخانه ی پشمی و جوراب های کلفت قهوه ای مثل همیشه میان چهارچوب در این پا و آن پا می کرد. آخرسر به سرمدی لبخندی زد و در حالیکه زیرچشمی مرا می پایید گفت “پس اگه چیزی لازم داشتین خبرم کنین”. دستش را از روی دسته ی فلزی در برداشت و بدون آنکه حتی تظاهر به بستن در کند به سمت آشپزخانه دور شد. صدای شلپ شلپ دمپایی هایش روی موزاییک آشپزخانه که قطع شد، سرمدی سرش را سمت من چرخاند. گفت “خوب. کجا بودیم؟..” جزوه ام را به سمتش چرخاندم و شروع کردم ورق زدن به عقب. رسیدم سر تمرین هایی که جلسه قبل لیست کرده بود. انگشت اشاره ام را روی صفحه کشیدم و زیرعنوان مشتق جوری نگه داشتم که لاک صورتی ام خوب دیده شود.

به عادت همیشه لاک ها را جلوی خودم چیدم و بعد به ترتیب بهشان زل زدم و فکر کردم: قرمز:عاشقم میشی؟ مشکی: دستت بهم نمیرسه. صدفی: مهربون ِ دوست داشتنی. سرخابی: شیطون بچه مدرسه ای. صورتی مات: حالا سعی ت رو بکن. صورتی مات را برداشتم و چند بار محکم تکانش دادم. هرچه زور زدم درش باز نمی شد. یادم افتاد که توی مجله خوانده بودم لاک هایی که دیر به دیر استفاده می کنید و غلیظ می شوند را با استون رقیق کنین. کشو را باز کردم و با استون و گوش پاک کن افتادم به جان درش. بالاخره باز شد. بوی لاک که به دماغم خورد لبخندی زدم و قلمو را آرام روی ناخن انگشت اشاره سُر دادم.

سرمدی لیوان پر از خودکار را چرخاند و خودکار بیک مورد علاقه اش را لا به لای آن ها پیدا کرد. زیر مشتق خط کشید و با نوک خودکار شروع کرد راه رفتن روی راه حل های من. گاهی سرعتش را کم می کرد و چندباری هم ایستاد. پولیور آبی نفتی اش را پوشیده بود. با آن خط های باریک سبز. پیراهنش را نرسیده بود اتو کند. لابد فکر کرده بود از آن یک تکه ی یقه اش معلوم نمی شود که پیراهن ِ از دهن گاو درآمده را زیر پولیور قایم کرده. دلخوری ام از پیراهن چروک نبود… رنگش… به قول مامانی شبیه چیت های ملافه بود. ریشش را دو سه روز پیش زده بود… دوشنبه! دوشنبه ها میرفت آن دبیرستان مزخرف دیفرانسیل درس میداد. چشمانم را بستم و نفسم را آرام بیرون دادم تا از قیافه ام معلوم نشود که یاد آن دخترهای موهایلاتی ِ ابرو قهوه ای افتاده ام.

چند ورق زده بود و حالا داشت تمرین های آخر را وارسی می کرد. الان بود که بگوید خوووووب! دست چپم را آرام به صفحه ی تمرین ها نزدیک کردم. جوری که لاک های صورتی خوب به چشم بیاید. نزدیکتر شدم. لبه ی آستین پولیور آبی را گرفتم و آرام بالا رفتم. دست راستم را انداختم دور گردنش و یقه ی چیت سفید را مرتب کردم. بینی ام را نزدیکتر بردم ببینم امروز ادکلون زده؟

“خوووووب. به نظر میاد مشتق رو خوب یاد گرفتی. البته هنوز باید تمرین کنی. چند تا اشتباه کوچیکت رو علامت زدم. به نظر بیشتر محاسباتی میان. امتحان بعدی قلم چی کی ئه؟” سرش را بلند کرد و صورتش را چرخاند سمتم. عینکش را داد بالا. هنوز منتظر جواب بود. دست هایم را از زیر میز بالا آوردم و دنبال تقویم جیبی ام گشتم. اهان اینجاست. شروع کردم تند تند ورق زدن. از بالای تقویم سرک کشید. “رد نکردی؟” نگاه کردم. رسیده بودم به هفته ی آخراسفند. چند ورق برگشتم. گفتم” بیست و شش بهمن”. گفت “خوب پس تا اون موقع بهتره مشتق دوم رو هم کار کنیم.” دفتر سیمی را بلند کرد و ورق زد و رفت صفحه ی بعد. شروع کرد از بالای صفحه نوشتن. “مشتق دوم در واقع همون مشتق اوله که…” دست چپم حالا رسید بود زیر چانه اش. آرام سُراندمش سمت دهانش. چهار انگشت را گرفتم جلوی لب هایش که تند تند تکان می خورد. گفتم “ششششش…”

از وبلاگ Luna