ادبیات آنلاین : من یک عروسک خیمه شب بازی بوده ام


من یک عروسک خیمه شب بازی بوده ام، یک آدم مفلس، یک دزد دریایی، یک شاعر، یک گروگان و یک پادشاه

برخی صبح‌ها که می‌رم سرکار مردم در پیاده‌رو متوقفم می‌کنن و ازم آدرس می‌پرسن. من از دور کسانی که دنبال آدرس می‌گردن رو شناسایی می‌کنم. همه‌شون مستاصل صورت رهگذرها رو تماشا می‌کنن و مرددن که سمت کی برن. در حالی که اونها فکر می‌کنن شکارم کردن در اصل این منم که از قبل براشون دام چیدم؛ قدم‌هام رو کند کردم و لبخند محوی زدم که دوستانه به نظر برسم و یارو بین رقبام من رو انتخاب کنه.

بسیاری از تور پهن کردن‌های دنیا همین حالته؛ نمیشه تشخیص داد کی صیاده و کی ماهی. هر طرف فکر می‌کنه خودش فرد غالبه و ماجرا رو هدایت کرده.

امروز پشت خط عابر پیاده منتظر سبز شدن چراغ ایستاده بودم که زنی ازم پرسید خیابان پنجم ازینوره یا ازونور. من از چند لحظه قبل می‌دونستم که برگزیده شدم. دستم رو بردم بالا و داشتم با طمانینه دهنم رو باز می‌کردم که رهگذر رندومی دخالت کرد و جهت رو نشان زن داد. همه چیز بسیار سریع اتفاق افتاده بود. من مانده بودم کنار پیاده‌رو در حالی که هردو عبور کرده بودن و ماجرا تمام شده بود.

به دلیل نامعلومی خیلی توی روحیه‌م تاثیر گذاشت. تا یک ساعت بعد هنوز فکرم درگیر بود. چندبار نوار رو برگردوندم عقب، با چنگک یورش بردم به اونی که پریده بود وسط و همین‌جور که قفسه‌ی سینه‌ش رو خراش‌های عمیق می‌دادم می‌گفتم از تو پرسید؟ از تو پرسید؟ آره؟

ازم که آدرس می‌پرسن خیلی خوشم میاد و توی دلم ضجه‌ی لذت می‌زنم. از قدیم همین حال بودم. فرقش اینه که در بیست‌ویک سالگی هیجان زیاد عملکرد مغزم رو مختل می‌کرد و بعضا مسیرهای ناجور یا آدرس اشتباه می‌دادم. الان وضعیت عوض شده. درست گوش می‌کنم ببینم طرف چی میگه و با قدری کندی و رخوت به حرف میام.

اخیرا متوجه شدم حساب آدرس‌هایی که ماهانه ازم می‌پرسن رو نگه می‌دارم. جون دو بار، جولای چهار بار. غم‌انگیزه. شاید اگه اجدادم جاه‌طلب نبودن و سرشون گرم زندگی خودشون بود کارم به اینجا نمی‌کشید. عملا دارم آتش اشتیاق ژنتیکیم به پیامبری رو با آدرس دادن به رهگذران، نان پاشیدن برای کفترها و وبلاگ‌نوشتن آرام می‌کنم. اگه با همین حالات روحی اما چندهزار سال زودتر به دنیا می‌اومدم یک بعداز ظهری که توی سنترال پارک نشسته بودم مطلب دندان‌گیری بهم وحی می‌شد و لازم نبود این‌همه حاشیه برم.

چندوقت پیش فکر کردم برای کنترل ایگوی وحشیم مقداری رنگ ارزان‌قیمت بخرم و به صورت نقاشی بپاشمشون روی کاغذ. برای مدتی التیام‌بخش هم بود ولی بعد دلم بیشتر خواست و حمله کردم که روی دیوارهای اتاقم هم چیزی بکشم. این یکی ریشه در کودکیم داره. سه چهار ساله که بودم با خودکار دیوارهای پذیرائی‌مون رو خطخطی می‌کردم. پدر و مادرم اعتراضی نداشتن و حتا از اشکال نامفهوم روی دیوار راضی هم به نظر می‌رسیدن. نمی‌دونم از دموکراتی‌شون بود یا به خاطر سازمانی بودن خانه. شاید هم مثل اکثر زوج‌ها فکر می‌کردن فقط خودشون به تکنولوژی تولید بچه دست پیدا کردن و هر چه ازین بچه می‌دیدن براشون جذاب بود. البته بعدها توی نوجوانی ورق به طرز دراماتیکی برگشت؛ اونچه که تا چند سال پیش بابتش بوس و تشویق می‌شدم اسمش شد آنارشیسم.

این گیج‌کننده‌ترین خاصیت زندگیه؛ حرکتی واحد در طول حیاتت ده‌ها معنی مختلف پیدا می‌کنه.

از وبلاگ
لنگ دراز