ادبیات آنلاین : عزیز


سلام عزیز! چطوری؟ روبراهی؟ دلم ناغافلی تنگ شد برایت. می دانی که مال شب جمعه نیست. همچنان بی غیرتم. کارم افتاد به از پهلوی بهشت زهرا رد شدن و چشمم خورد به قطعه ای شبیه آن که گذاشتیمت و آمدیم. می دانی که بلد نیستم کجا خوابیده ای. نمی دانم مال حال ابری این روزها است یا این ترانه که می خراشدم خواندنش. نامش یاسمین لوی است این خانم عزیز جان! می دانم خوشت نمی آید و باز دهن کج می کنی و با آن لهجه ناز بروجردیت غر می زنی و کلفت می گوییش.

زده به کله ام عزیز! عقلم رسید بیایم سر تنها سنگ قبری که راهش را بلدم وسط ابن بابویه. چطور رسیدم تا ابن بابویه بماند. چقدر از بهشت زهرا تا این جا بغضم گرفت و ریخت و باز پر شد هم بماند. نشسته ام روی سنگ پیرمرد جوانیم و دارم بعد سالها نامه کاغذی می نویسم. برای تو که نامه های کاغذیت را خودم می خواندم. پدر بزرگ حسابی که نداشتم مادر بزرگ بامعرفت! این پیرمرد شده بود برایم پدربزرگ.

هوایم گرفته و تنگ است عزیز. دلم فرار می خواهد. قرار می خواهد. خلاصی می خواهد. می دانی که می گویم خلاصی بی هوا یادت می افتم. یاد صبح های تابستان کودکی که چشم باز می کردیم به بوی خوش و ناخوانده اجاقت. می کوبیدی از ته تهران با دوطبقه می آمدی و کله صبح بساط ناهارت را راه می انداختی و سکان خانه ما را از دست دخترت می گرفتی و ما چشم باز می کردیم به شیرینی خنده مادر بزرگ که از رختخواب بیرونمان می کشید. پیک میرنوروزی بود آمدنت. پادشاه خانه می شدیم. پادشاه خانه می شدم. هر قانون و تنبیه و جریمه ای بود، با آمدنت تعطیل می شد. حیاط نرفتن و اتاق جمع کردن و نوشابه برای ناهار نخریدن و هزار اما و اگر و باید و نباید دیگر را دیگر نداشتیم. حکم خلاصی بودی عزیز!

تو که وسط آن همه نوه قد و نیم قد چشمت نوه ارشد را گرفته بود، گمانم بد عادتم کردی عزیز! یادت هست شش ساله که بودم می آمدم خانه تان و پا می کوبیدم به در و می پریدم به حیاط و لای کت جامکو را مثل تبلیغش باز می کردم و همه باید دراز به دراز غش می کردند روی زمین؟ یادت که نرفته تنها بزرگتر بودی که منعم نمی کردی و پشتم بودی به هر کاری؟ به حکم خلاصی دادن بد عادتم کردی عزیز!

پیرزنی آمده مثل گربه نشسته روبرویم و ورد می خواند سر سنگ. گفتمش من و صاحب این قبر فهم این حرف ها را نداریم. بخوانش برای عزیز خانم. دارد برایت می خواند عزیز. می رسد یا نمی رسد؟… چه خوب کردی یادم کردی عزیز! داشت می ترکید این لعنتی. می دانی؟ من مرضی گرفته ام به نام نوشتن که درمانی دارد به نام نوشتن و دردی دارد به نام نوشتن. حساب کن درد بی درمان. چشم اولت که می گفتی، مانده بدون خلاصی خلاصه. کسی نیست برایش لاپوشانی کند دیگر عزیز خانم! تنها ماندن گمانم از مردن هم بدتر باشد عزیز! یادم نرفته می فرستادیم نان سنگگ بگیرم که وقتی فاتحانه از در آمدم دم بگیری پسری که نون میاره، خدا نگهش می داره.

دلم برایت گل های رنگی ریز چادر تیره ات تنگ شده. برای موهای حنایی مجعدت که فقط شیمی درمانی حریف سفیدکردن شان شد. برای لبخند لجبازت که چیزی جلودارش نبود. برای قابلمه غذای اعصاب خورد کن ات با آن دم کنی رنگی که عصرهای جمعه می کشاندی مان به نزدیک ترین دار و درخت برای بساط کردنش. برای دلمه های برگ که بوی حیاط خانه ات را می داد تنگ شده. برای یکه به دو کردن هایت با همه، که این پسر خیلی هم پسر خوبی است. دلم تنگ شده برای بوی چادرت عزیز. خلاصی از این بغض وقتی نیستی نیست. نوه اول بودن بدیش این است. قبل از همه می شوی خرس گنده ای که دیگر خجالت می کشد از چپاندن هیکل درازش میان آغوشت، و بد سر دلت می ماند وقتی هوایت می آید و خودت رفته ای…

این پیرزن مثل گربه رفت. این شمع سوخت و تمام شد. سنگ این پیرمرد خسته شد از سنگینی من. اشک هایم هم تمام شد و این کاغذ هم سیاه شد. مرسی عزیز جان! می بوسمت. مثل آن وقتها که گوشه چادرت را می بوییدم و می بوسیدم و می گرفتی به بوسیدن پیشانیم و می گفتی نکن تاج سر! سر ما که بی کلاه ماند عزیز خانم. باز هم به مهربانی تو که آمدی و افتادی به دلم. شکاندن بعضی غصه ها فقط جایش آغوش مادربزرگ است. یادت همیشه عزیز من!

از وبلاگ فرجام