ادبیات آنلاین : سینما دریا


کامران اینها پیانو داشتند، ما فیلم گربه های اشرافی. کامران اینها ویدیو داشتند،ما نه.

این بود که اغلب،با اغماض؛در جدال خیالی نابرابر یک هیچ بودیم یا دو یک، یا سه دو.

هر چقدر هم سرِ دادنِ فیلم که نمی دانم کی از کجا سوغاتی آورده بود، ادا در می آوردم دست آخر باید باخت را می پذیرفتم، خب بدون دستگاه؛ چه فیلم،چه آجر. آن هم ویدیو بزرگ که کمتر کسی داشت آن سال ها.

ناراحت هم نبودم. می شد بعداً از تویش داستان ها نوشت. این پذیرش ضمنی بود که همیشه دوست داشتم از گروه بازنده ها بیایم بالا.استراحت هم می خوردم، که دیگر هیچ.یعنی یک طور برنده ی بازنده ها.

کامران اینها توی محل اولین مصرف کننده ای بودند که از پروتوتایپ هر چیزی را داشتند. مثلا اولین نسلی بودند که دوچرخه دسته شاخی خریدند؛دنده ای. حتی شبکه سه تازه آمده بود و همه ی خانه ها هنوز نمی گرفت آنها داشتند، و سامان که عشق فوتبال بود جمعه ها جمعمان می کرد بازی های کشاورز -پاس را آنجا می دیدیم.

آقای میرزا پدر کامران و سامان ممنوع کرده بود بازی های استقلال پرسپولیس را ببینیم، چون همیشه تهش دعوا می شد.و معمولاً استقلال می برد و من و حسین کاظمی که استقلالی بودیم بیشترین کتک ها را می خوردیم!و برای آقای میرزا که مهندس ِ متشخصی بود خوب نبود فرزندانش جزو تماشاگرنماها محسوب شوند.

درست است گربه های اشرافی عوض نمی شد،ولی هنوز هم مطمئنم آن کارتون های کوتاهِ تهش همیشه چیز جدیدی داشت.
بارِ سی ام چهلم بود که خانه ی کامران اینها جمع شده بودیم برای بازبینی گربه های اشرافی که معلم پیانویشان رسید؛ من باید می رفتم خانه مان.

هنوز صحنه ی محبوب من،وارد شدن ِ آن غاز مسته نرسیده بود که معلم پیانو رسید. و من باید می رفتم خانه مان.
دستم را کردم -مشت-توی جیبم، بغضم را انداختم توی گلویم و خودم را زدم زیر بغلم و پله ها را انگار بروم بالا، آمدم پایین و رفتم خانه مان.

جا دارد اینجا دو اعتراف بکنم:
یک؛ هرچند بدم نمی آمد بروم زیرش و با دست پدال هایش را پایین نگه دارم، من هرگز به پیانوی آنها حسادت نکردم.
دو؛ پیش از رفتن ِ یک راست به خانه مان، آن من بودم که سر ِ شاخه ی کوچک ِ درخت توت توی حیاط خلوت را کرد توی سوراخِ قفل در خانه ی کامران اینها،و سامان،کامران،خانم میرزا و معلم پیانو تا شب توی خانه گیر افتادند.
قسم می خورم فقط می خواستم در را باز کنم و فیلمم را بردارم!
خانم میرزا بعد از گزارش واقعه به مادر پدر،سایر بستگان و همسایگان؛به معنای کلمه چِرَم داد.
یک جای قضیه مشکل داشت، فیلم به مثابه محتوا از من بود، ویدیو به مثابه امکان اجرا از آنها؛ دقیقا شبیه همین الان که متن اماده دارم،سالن نیست برای اجرا.حالا که دیگر فیلم هم مانده بود آنجا و توقیف شده بود.

هنوز یک هفته نشده بود که به خودم آمدم؛ دست به کار شدم. تمام راهروهای ساختمان را پر کردم از پوستر. نه تنها تصمیم گرفتم تحریم ویدیو را دور بزنم،و خود صاحب سینما بشوم بلکه گربه های اشرافی را فراموش کردم و در پوستر های دست ساز به همه اعلام کردم، “سینما دریا” فیلمی از نیما دهقانی از فردا در ده نوبت در واحد 2 نمایش داده خواهد شد. بلیت 200 تومان. 200 تومانِ آن موقع.
تماشاگر ها باید سه نفر سه نفر می آمدند توی نشیمن خانه ی ما. روی مبل می نشستند. و جلویشان ،روی کانتر آشپزخانه یک جعبه قارچ سینا-از این آبی ها – به صورت عمودی تعبیه شده بود و با آینه ای انعکاس نور ِ پنجره را می تاباندم پشت آن.

نور توی رگه های سفید ِپلاستیک آبی طوری تکان می خورد که یعنی موج.
موج هم یعنی دریا، دریا هم لابد یک معنایی می ساخت دیگر!

همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود. پرده و آپارات برای بار چندم چک شد. و در ها باز…

حسین کاظمی،مادرش،و خانم کَنی به عنوان اولین تماشاگران توی سالن،و آقای کَنی و بقیه بچه های همسایه پشت در،توی صف بودند که یکی از آن بچه نکبت ها خبر آورد کامران اینها آتاری خریده اند.

از فیسبوک نیما دهقانی